خرید بک لینک

جایی که گذرگاه دل محزونست

آن جا دو هزار نیزه بالا خونست

لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

مجنون داند که حال مجنون چونست

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 10:26 توسط ابراهيم كوهی  | 

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:24

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 16:59 توسط ابراهيم كوهی  | 

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:24

گل مزن کاگل مزن دیوار بی بنیاد را

خدمت سگ را بکن نی آدم کم زاد را

سعدیا شیراریا پندی مده کم زاد را

کم زاد اگر عاقل شود گردن زند استاد را

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۳ ساعت 18:37 توسط ابراهيم كوهی  | 

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:24

نمک نشناس در یادش محبت ها نمی ماندنمک بر جای مرهم زد که فرقش را نمی داندسگی ولگرد تنها استخوانی مرده می خواهدکه فرق بین مرغ و مومیایی را نمی داندبسوزانی وجودت را که گرما بخش او باشیکند خاکستر آن آتش که آبش را بجوشانداگر جای خدا او را پرستش هم کنی آخرچو آتش با زبانش پیروانش را بسوزاندنمک نشناس امروزت گذشت و به فکر فردا باشکه برای صید یک ماهی کسی دریا نخشکانداگر با لطف یارانت مقامت ده برابر شدفقط با صفر بی ارزش کسی بالا نمی آید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 4:53

چه رفتن ها که می ارزد به بودن های پوشالیچه آغوشی ؟ چه امیدی به این احساس پوشالیکبوتر با کبوتر مانده اما از سر اجباردر این دنیای تو در تو تو دیگر از چه مینالییکی را دوستش داری که او دنبال غیر از توستکجای دیدی جهانی را به این شوریده احوالی؟کلاغ آخر قصه هنوزم مانده در راهستبرای آخری زیبا دگر پیدا چه تمثالی؟بمان تنها که تنهایی به این تن ها شرف داردچه رفتن ها که می ارزد به بدون های پوشالی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 13:37

ای که با من آشنایی داشتی

ای که در من آفتابی کاشتی

ای که در تعبیر بی مقدار خویش

عشق را چون نردبام انگاشتی

ای که چون نوری به تصویرت رسید

پرده ها از پرده ات برداشتی

پشت پرده چون نبودی جز دروغ

بوده ها را با دروغ انباشتی

اینک از جر تو و جولان درد

می گریزم از هوای آشتی

کاش حیوان در دلت جایی نداشت

کاش از انسان سایه ای میداشتی

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 18:03

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم وصله است

همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله است

آسمان با قفش تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله است

باز میپرسمت از مساله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مساله هاست

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1402 ساعت: 10:29

از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی ندیدم آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:39

این جهان و آن درجهان در نهان آشکارا در نهان و در عیان هم عیان و هم نهان پیدا تویی هم درون گنبد خضرا تویی

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:39

اگر پند خردمندان به شیرینی نیاموزی فلک آن پند را به تلخی ات بیاموزد روزی

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:39

تو را با غیر می بینیم صدایم در نمی آید

دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم باده خوردم خون گریستم کنجی افتادم

تحمل می ورد اما شب غم سر نمی آید

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 12:41

راحت بخواب ای شهر آن دیوانه مرده است

در پیله ابریشمش پروانه مرده است

در تنگ دیگر شور دریا غوطه ور نیست

آن ماهی دلتنگ خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را

اکنون که میگیرند روی شانه مرده است

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: يکشنبه 23 بهمن 1401 ساعت: 17:04

واقعه عشق را نیست نشانی پدید واقعه ای است مشکل بسته دری بی کلید تا تو تویی عاشقی از تو نیایید درست خویش بباید فروخت و عشق بباید خرید

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: يکشنبه 23 بهمن 1401 ساعت: 17:04

دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است سرتاسر آفاق دویدی هیچ است و آن نیز که درخانه خزیدی هیچ است

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 19:01

خبرت خبردار کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

یشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت که کجایی

دل خویش را بگفتم چوتو دوست میگرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفایی

تو جفای به خود کردی و من نمیتوانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

برچسب: نویسنده: پارسا سامانی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 19:01

صفحه بندی