ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی
ای که با من آشنایی داشتی
ای که در من آفتابی کاشتی
ای که در تعبیر بی مقدار خویش
عشق را چون نردبام انگاشتی
ای که چون نوری به تصویرت رسید
پرده ها از پرده ات برداشتی
پشت پرده چون نبودی جز دروغ
بوده ها را با دروغ انباشتی
اینک از جر تو و جولان درد
می گریزم از هوای آشتی
کاش حیوان در دلت جایی نداشت
کاش از انسان سایه ای میداشتی
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی
بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم وصله است
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله است
آسمان با قفش تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله است
باز میپرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی
از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی ندیدم آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی
این جهان و آن درجهان در نهان آشکارا در نهان و در عیان هم عیان و هم نهان پیدا تویی هم درون گنبد خضرا تویی
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی
اگر پند خردمندان به شیرینی نیاموزی فلک آن پند را به تلخی ات بیاموزد روزی
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی
واقعه عشق را نیست نشانی پدید واقعه ای است مشکل بسته دری بی کلید تا تو تویی عاشقی از تو نیایید درست خویش بباید فروخت و عشق بباید خرید
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی
دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است سرتاسر آفاق دویدی هیچ است و آن نیز که درخانه خزیدی هیچ است
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی
خبرت خبردار کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی
یشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت که کجایی
دل خویش را بگفتم چوتو دوست میگرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفایی
تو جفای به خود کردی و من نمیتوانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی
برچسب:
نویسنده: پارسا سامانی